پایگاه اطلاع رسانی ثمین | Samiin.ir
  • ورود شما را به اولین پایگاه اطلاع رسانی رسمی محافل مذهبی استان کرمانشاه گرامی می داریم
کد خبر: 46
تاریخ انتشار: 1392/11/12 - 12:23
استاد حاج علی انسانی

امام رضا (ع) :

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

 

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

 

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

 

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

 

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

 

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

 

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

 

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

 

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

 

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

 

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

 

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

 

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

 

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

 

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

  

 اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو  


------------------------------------------------------------------------
شعر ورودیه :


راه ما طی گشت و در این دشت مأوا می کنیم

بار در منزل رسید و خیمه بر پا می کنیم

این زمین بازار و کالا و جان و ما سودا گریم

جان خود یکروزه با جانانه سودا می کنیم

خصم خواهد قامت ما خم ولی غافل از آنک

ما دوتا تنها قد خود پیش یکتا می کنیم

در همین وادی به روی دست ما با تیر کین

شیر خواری جان دهد،ما هم تماشا می کینم

روز عاشورا که پرپر می شود گل های عشق

بس تماشایی بود دعوت ز زهرا می کنیم

گر خیام آتش بگیرد کودکی گر گم شود

نعش او آخر به زیر خار پیدا می کنیم

----------------------------------------------------------------------
ناله ی زهـــزا :

یافتم میقات من پشت در است
حفظ « ربّ البیت » از حج برتر است

رمی شیطان کردم از امر جلیل
تابگیرم کعبه از اصحاب فیل

بسته بودم پشت در اِحرام خود
رهسپر کردم به مسجد گام خود

سعی کردم تا نماند فاصله
از صفا تا مروه کردم هروله

گفتم او شمع است و من پروانه ام
بر نگردم بی علی در خانه ام

حج من رخسار حیدر دیدن است
طوف من ، دور علی گردیدن است

آنقدر ای قبله ی بیت الحرام
دور تو گشتم که شد حجّم تمام


***
نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند

هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراه‌شان
مشعل سوزان‌شان از آه‌شان

ابرها گریند بر حال علی
می‌رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی

 

***


آه آه ای همرهان، آهسته‌تر
می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله‌ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام‌تر
هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست
بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید
 

 

***
 

اظهار درد دل به زبان آشنا نشد

دل شد زخون لبالب و این غنچه وا نشد

آن جا از زمان که جدا از تنم شده است

یکدم سر من از سر زانو جدا نشد

با آنکه دست دشمن دو بازویم شکست

دیدی که دامن تو زدستم رها نشد

 شرمنداه ام , حمایت من بی نتیجه ماند

دستم شکست و بند زدست تو وا نشد

بسیار دیده اند که پیران خمیده اند
امّا یکی چو من به جوانی دو تا نشد

از ما کسی سراغ ندارد غریب تر

در این میانه درد ز پلو جدا نشد


***

نه تنها , روز کس بر دیدن زهرا نمی آید

 که بر دیدار چشمم خواب هم شب ها نمی آید

 به موج اشک من الفت گرفته مردم چشمم

 چنان ماهی که بیرون از دل دریا نمی آید

 مریز اینقدر پیش چشم زهرا اشک مظلومی

 ببین ای دست حق , دستم دگر بالا نمی آید

 نگوید کس چرا بانو گرفته دست بر زانو

 به روی پا ستادن دیگر از زهرا نمی آید

چه می بینند حال مادر خود کودکان گویند

که می سوزیم و غیر از سوختن از ما نمی آید

 شما ای اهل یثرب می شوید آسوده از دستم

 صدای نالۀ زهرا دگر فردا نمی آید

--------------------------------------------------------------------------------
مرثیه حضرت عباس(ع) :



سد پولادین دشمن را شکـسـت

تا به قلب آب دریا یافت دست

آب بر آن شــد که طنــــازی کند

خواست تا با هستیش بازی کند

موج دریا گرد آن لب تشنه گشت

وز فراز گردن مرکب گذشت

بوسـه زد پیوسته او را بر رکاب

کی لبت عطشان منم من آب آب

من که مهر دختر پیغمبرم

از گلوی تو به تو تشنه ترم

ای لبــت کــوثر ز دریا رخ مپوش

تا به من آبی دهی آبی بنوش

بس که موج بحر پایش را فشرد

خم شد و دستی به زیر آب برد

ناله از دل بر کشید ای آب سرد

ایتقدر بیهوده گرد من نگرد

هستی دریــا بـود در مشت ما

بحر جوشید از سر انگشت ما

گر چه از بی آبیم سوزد نفس

آب من بگذشتن از آب است و بس

آب سرد من بود در جام دوست

آنچه را من تشنه ام در دست اوست

عشق گویدتاشوی زینجام مست

آب کم جو تشنگی آور به دست

چند گوئی جرعه ای از من بنوش

رو بپرس اصغر چرا رفته زهوش

بسکــه عطشــانند آل فاطمـــــه

اشک هم خشکیده در چشم همه

آب آب تـشنــگـان زد آتـشـــم

خجلت از سقایی خود میکشم

کاش از اول نام من سقا نبود

یا در این صحرای خون دریا نبود

کام خشک و سینه آتش دل کباب

تشنه بیرون آمد از دریای آب

کام دل بگرفت از جام عطش

بست پیش آب احرام عطش

خویش فانی در هوالموجود کرد

رو به سوی کعبه مقصود کرد

چون کمر بهر طواف عشق بست

در طواف اولش افتاد دست

دور دوم در مطاف داورش

شد فدای دوست دست دیگرش

دور سوم خون به جای اشک خورد

تیر دشمن آمد و بر مشک خورد

دور چارم داشت عزم ترک سر

کرد پیش تیر چشمش را سپر

دور پنجم با عمود آهنین

گشت سرو قامتش نقش زمین

گشت در دور ششم از تیغ تیز

عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز

دور هفتم داده بود از کف قرار

خویشتن را دید در آغوش یار

شد سراپا چشم زخم پیکرش

دید زهرا را به بالای سرش

با زبان حال میگفتش بتول

آفرین عباس من حجت قبول

برچسب ها:
نظر شما
جهـت ارسـال نـظـر کـلیـک کنیـد
آخرین عناوین